تبليغاتX
صدای غربت - نه نفس در یک دقیقه ...
نه نفس در یک دقیقه ... جمعه 15 خرداد1388 20:3

 

 یکی از دوستان پزشکم تعریف می کرد که او به بالین مریضی در اتاق بستری رفته بود...می گفت: مریض پیرمردی بود که سن و سالی زیادی داشت...روی تخت سفیدی دراز کشیده بود و همه صورتش از نور میدرخشید..دوستم می گفت: پرونده اش را خواندم : دیدم که بر روی او عمل جراجی قلب صورت گرفته است، به او نوعی بیماری کم خونی دست داده بود، طوری که به قسمتهایی از مغزش خون نمی رسید.

او در بیهوشی کامل به سر می برد و دستگاههای مخصوص به او متصل بودند...و بر روی دهانش دستگاه تنفس مصنوعی گذاشته شده بود که در هر دقیقه نه(9) نفس می زد.

یکی از فرزندانش همراه او بود...از او سوالاتی کردم و او به من جواب که پدرش چندین و چند سال در یکی از مساجد موذن بوده است...

به پیرمرد نگاه می کردم ...دستش را گرفتم ..چشمش را بالا زدم ..با او حرف زدم ولی او چیزی احساس نمی کرد ...وضعش واقعا وخیم بود ...پسرش به او نزدیک شد و در گوشش با او حرف می زد...می گفت: پدر..مادر خوب است برادران همه خوبند..دایی از سفر برگشته ...

پسر هم چنان با او حرف می زد و حال او هیچ تغییری نمی کرد....پیرمرد حرکتی نداشت و دستگاه هم چنان 9 نفس در یک دقیقه را نشان می داد.

 ناگهان پسر گفت: پدر! مسجد مشتاق توست کسی نیست اذان بگوید...در حال حاضر فلانی اذان می گوید که اذانش پر از اشتباه است..جای شما واقعا خالی است...

زمانی که اسم مسجد آورده شد سینه پیرمرد به تکاپو افتاد و شروع به نفس زدن کرد ..به دستگاه نگاه کردم دستگاه هجده نفس در هر دقیقه را نشان می داد...اما پسر نمی دانست چه اتفاقی افتاده است!

فرزندش ادامه داد: پسر عمویم ازدواج کرده و برادرم فارغ التحصیل شده است ..پیرمرد دوباره آرام گرفت و نفسش به هشت نفس در دقیقه برگشت...

وقتی که این صحنه را دیدم پیرمرد را بوسیدم و کنار سرش ایستادم ...دستش را حرکت دادم  ..چشمش را بالا بردم ..تکانش دادم ..همه چیز ساکن بود...و او هرگز به من واکنشی نشان نمی داد...تعجب کردم.

دهانم را نزدیک گوشش بردم و سپس گفتم : الله اکبررر...الله اکبررر...حی الصلاه ..حی علی الفلاح ...

همزمان که اذان می دادم زیر چشمی نیز به دستگاه تنفس نگاه می کردم ...دستگاه حکایت از هجده نفس در یک دقیقه داشت ....آری او مردی بود که قلبش به مساجد گره  خورده بود...

آفرین به آنها که چه مریضی داشتند....و دست مریزاد به این مریض ...اما به خداوند این ما هستیم  که مریض و بیمار یم   ..آری :

 { رِجَالٌ لا تُلْهِيهِمْ تِجَارَةٌ وَلا بَيْعٌ عَنْ ذِكْرِ اللَّهِ وَإِقَامِ الصَّلاةِ وَإِيتَاءِ الزَّكَاةِ يَخَافُونَ يَوْماً تَتَقَلَّبُ فِيهِ الْقُلُوبُ وَالْأَبْصَارُ * لِيَجْزِيَهُمُ اللَّهُ أَحْسَنَ مَا عَمِلُوا وَيَزِيدَهُمْ مِنْ فَضْلِهِ وَاللَّهُ يَرْزُقُ مَنْ يَشَاءُ بِغَيْرِ حِسَابٍ }  نور: 37و 38

: مرداني كه بازرگاني و معامله‌اي ، آنان را از ياد خدا و خواندن نماز و دادن زكات غافل نمي‌سازد . از روزي‌ مي‌ترسند كه دلها و چشمها در آن دگرگون و پريشان مي‌گردد .

‏ تا اين كه خداوند برابر بهترين كارهايشان پاداششان را بدهد و از فضل خود بر پاداششان بيفزايد ، چرا كه خداوند هركس را كه خود بخواهد بي‌حساب از مواهب خويش بهره‌مند مي‌سازد . ‏

 دکتر محمد العریفی

ترجمه : کوردو

10/3/1388

 

نوشته شده توسط کوردو  | لینک ثابت |